|
خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند ولی حیف که من زاده ی امروزم خدایا جهنمت فرداست پس چرا امروز میسوزم |
چه شبی بود...! در اون شب تاریک و مه گرفته در اون هوای سرد .نم نم بارون وجودم را تر می کرد..تصمیمم را گرفتم احساس می کردم کوهی از قدرت و اطمینان در سینه دارم چه حس عجیبی بود انگار نگران طعنه های مادر و هزار چیز دیگه بودم... ولی ارزشش را داشت ارزش رهایی از زیر فشار هایی که دیگه تاب تحملشان را نداشتم میخواستم به او بگویم که ازکودکی در خانه کوچک قلبم به امید او پر نور بوده. وقتی کنارش ایستادم گلویم خشک شد سرم را پایین انداختم .دفترچه خاطراتش روی میز بود.داخل یک قلب سرخ رنگ اسم کس دیگری را نوشته بود.شاید دلیلش این بود که کسی زود تر از من به سراغش رفته بود و دیگه جایی واسه من نمانده بود...ای کاش او می تونست در دل خود دو نفر را.
+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 16:31 توسط زيباي خفته |
نخست پاسخ او را ندادم. زیرا گونه هایم از شرم گلگون شده بود و دلم چنان می تپید که گویی می خواست از سینه به دراید سپس در برابرش پایداری کردم... فریاد زدم: نه !نه !... و سرم را پس کشیدم تا بوسه او لبانم را نیالاید..چون چنین دید پوزش خواست وبه سادگی بوسه ای بر گیسوانم نهاد ... وحالا تنهام...
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 18:54 توسط زيباي خفته |
زندگی یعنی گذر زمان و زندگی کردن یعنی به یاد اوردن 
خاطرات زشت و زیبا . اما
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 22:43 توسط زيباي خفته |
چیست این باران که دلخواه منست؟ زیر چتر او روانم روشن است چشم دل وا میکنم قصه ی یک قطره باران را تماشا میکنم...
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:12 توسط زيباي خفته |

میدانم بعد هر خنده ی من گریه طولانی است
من پس از هر خنده ی خود میترسم
که دگر اشک ندارم که رها سازم
و در نوبت خنده دیگر باشم...!
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 19:40 توسط زيباي خفته |
کسي غير از تو نمونده اگه حتي ديگه نيستي
همه جا بوي تو جاري خودت اما ديگه نيستي
نيستي اما مونده اسمت توي غربت شبونه
ميون رنگين کمون خاطرات عاشقونه
آخرين ستاره بودي تو شب دلواپسي هام
خواستنت پناه من بود تو غروب بي کسي هام
لحظه هر لحظه پس از تو شب و گريه در کمينه
تو ديگه بر نمي گردي آخر قصه همينه!
مي شکنم بي تو و نيستي
به سراغم نمي آيي که ببيني
بي تو مي ميرم و نيستي
تو کجايي تو کجايي که ببينی...!!؟
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 21:38 توسط زيباي خفته |

امشب در خلوت تنهايي ام آهسته بي تو گريستم
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 23:46 توسط زيباي خفته |
چه زود گذشت برای هم بودن وبرای هم سوختن چه زود گذشت بی قراری دیدارمان چه زود داستا نت از درخشش نوازش به تیرگی بی مهری عادت کرد ولبخند غبار سایه سردی از جلوه بودنت را نشانم داد چه زود نشانه کوچه باغ های خا طره را فراموش کردی چه زود قرارمان را افت پژمردگی زد چه زود در بیشه تو اهوی سرگردان که به تو پناه اورده بود.رانده شد چه زود بی قرار تنها یی شدیم و چه زود همرایمان گذشت چه زود گذشت بی قراری دیدارمان...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 0:36 توسط زيباي خفته |
.jpg)
لحظه ها می گذره
ثانیه ها به پایان می رسه
ثانیه های خوب عاشقی
ثانیه های روزهای با تو بودن
ثانیه هایی که رفته و دیگه برنمی گرده
ثانیه هایی که لحظه به لحظش خاطره است
ثانیه های اخر عمر مثل تیک...تاک ساعت
ثانیه های رفته رو چه جوری بر گردونم؟
ثانیه هایی که عمر کم میکنه و حسرت عاشقی زیاد
کاش می شد ساعت عمرم رو بر عکس کنم
تا ثانیه های از دست رفته به عقب برگرده...
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 23:53 توسط زيباي خفته |

تنها یک لحظه بود...
تنها یک لحظه بود که روی پل دوستی قرار گرفتیم
درس خواندیم.شیطنت کردیم.عاشق شدیم و...
وسپس هر یک با کوله باری از ارزو و خاطره...
در ابری محو شدیم...
و دیگر حتی به ما اجازه نخواهند داد
که طول پل را بپیماییم...
واز یکدیگر یاد کنیم و بس...
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 21:48 توسط زيباي خفته |