زيباي خفته

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند ولی حیف که من زاده ی امروزم خدایا جهنمت فرداست پس چرا امروز میسوزم

...

غم که نوشتن ندارد نفوذ می کند در استخوان هایت

جاسوس میشود در قلبت

ارام ارام از چشم هایت میریزد بیرون...!!!

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 18:55 توسط زيباي خفته| |

بوسه نزن... 

دیشب خواب خوشی دیدم ، آنقدر خوش بود که آرزو کردم هرگز بیدار نشم
خواب تو را دید

تنها تو بودی و من بودم

حتی خدا هم خوابیده بود.
، آرام صدایم کردی و در کنارم نشستی

تنها صدای تو بود که به گوشم می رسید 

صدایت همه جارا پر کرده بود
شب بود و خواب بود و من بودم و تو بودی و خدا و دگر هیچ نبود

گفتی چیزی بگو در گوشم دلتنگ صدایت شدم

نجواکنان گفتم

بوسه نزن بر لبانممممم نمیخواهم بیدار شومم..بگذار این رویا بیشتر ادامه داشته باشد...!

نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 0:35 توسط زيباي خفته| |

...

نمی دانم!

هنوزم نمیدانم باید چه کنم...

این طور که دلم سنگین می شود

باید دل بدهم به همین که هست؟ به همین اندک به همین ته مانده

به همین که کفایت دلم را نمی کند؟

یا باید همه را جمع کنم و بزنم زیر همه چیز که همان بشود که می خواهم؟ کدام؟

از میان این همه سردر گمی تنها یک چیز را میدانم

سر نوشتی که همه از ان دم میزنن تنها یک تخیل پوچ ، یک ابهام است...

 سرنوشت خود منم...!!!

خود من که نمیدانم صبر کنم یا همه چی را فراموش کنم...؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 14:11 توسط زيباي خفته| |

...

خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس که از سرما لرزیدم

بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد

....خسته شدم بس که تنها دویدم

اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن... می خواهم با تو گریه کنم ... خسته شدم بس که... تنها گریه کردم

می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم

!!!خسته شدم بس که تنها ایستادم

نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 0:31 توسط زيباي خفته| |

در ملحفه پیچیده ام، بر روی تخت افتاده ام

صدای نفسهام به گوش ........آه! نمی رسد

در دل می پیچم
مغزم فرمان نمی دهد

هنوز من نمیدانم
سیگار خاموش
چه طعمی دارد
و اتاق بی​دود
چه بویی!!!!

پیشانی ام از تب سوزان است دردی در سراسر وجودم آهسته سر بر می آورد،
من کجا ام؟آه...نه...
دوباره افسرده می شودم، به زیر لاک می روم!
اشکها راه گم کرده اند، چشمانم بی سو شده است

هنوز من نمی​دانم
تو چرا آن روز رفته​ای
و چرا هر روز برگشته​ای.

بهانه ات چه بود؟ تجربه!
براستی که گوشهایم سنگین شده

همه می​دانند
چرا از میان این همه واژه
من نام تو را
تکرار کرده​ام
با سیگاری لای انگشتان و
در اتاقی پر دود.

خدایت داند که با تو چه کند!
لرز وجودم را فرا می گیرد
صدایم در حنجره خفه می شود
سخنت نیش و کنایه به حقایق
حالش نپرسی، فراموشش کردی ؟؟!!آری آدمیان فریب غمزه نخورند دگر
تنها جوابت چیست؟

من اینم!؟؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 17:32 توسط زيباي خفته| |

حرف دل...

اومدم دردو دل کنم ازهمه چی شکایت کنم

ولی اینبارم سکوت جای حرفامو پر میکنه

...لبریزم از سکوت

...از نگاههای غریبانه

...از حرفای کنایه دار

همه جا از دل شکسته میگن از بی وفایی می گن انقد گفتن که هیچکی دیگه اعتنایی به هیچ دلی نمیکنه

ولی انگار خدا هم با هام نیست

خدا هم انگار خوابیده نمیشنوه صدای گریه هامو

انگاری همه روی برگردوند

سر میره سکوت از من

این بار فریاد میزنممممممممممممممم تا خالی شم از این سکوت

...فریاد میزنم

...فریاد از نگاهت، فریاد از تو فریاد.

پی نوشت:ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم اگه تو رو داشته باشم به هرچی میخوام میرسم..."به یاد روزای "خوب و بدی که گذروندم

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 17:16 توسط زيباي خفته| |

دوستت دارم...

در گوشم نجوا کردی که  این اخرین شب منو توست هر دو رفتنی هستیم
  !کوتاه بیا با دل من
بوسه ای گرفتی بی انکه حرفی بزنم بی صدا گریستم و
.پذیرفتم که این شب ...شب اخر...است
...به اغوشت امدم
...دستی کشیدی به تن عریانم در اون ظلمت شبانه
با بوسه های تب دارت مرا به اختیار خود دراوردی
اتش میزدی با بوسه هایت به جانم
...ولی ندانستی که در همون لحظه های ناب گرفتی جانم را
...و حالا تو رفتی و من ماندمو مرور هزار باره ی اون شب اخر

نوشته شده در جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 19:10 توسط زيباي خفته| |

در خیابان های سرد شب بارها در سکوت کوچه پس کوچه های دلتنگیی با چشمانی به غم نشسته می گردم
روزهایی را که گم کرده بودم
یا شایدم گم شده بودم!
راه رها شدن از فریادهای درونم رو
ایتجا که رسیدم
 رودخونه بودو درخت
کوه و پرنده
سازو اواز...
اما کسی نبود!یک همرازو همدرد...
کسی نوای دل من را نمی نواخت
گم کرده بودم همه چیزهای خوب رو...
راز بوسه های پنهانی رو..
گم کردم بودم....

نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 22:9 توسط زيباي خفته| |

"دوست دارم"

ميشه جاي" شما" ي خشك و مودبانه رو با" تو" ي صميمانه عوض كرد و

ميشه مرا بعوض" شما"" تو "خواند...

بي اختيار روياي خوشبختي بر روح شيفته ي من بوسه ميزند...

اكنون متفكرانه پيش روي او ايستا ده ام و نمي توانم لحظه اي از او ديده بر گيرم

 به زبان ميگويم :

شما چقدر مهربون هستيد

اما

در دل ميگويم چقدر تو را

 "دوست دارم"

 

نوشته شده در شنبه دهم مهر 1389ساعت 23:28 توسط زيباي خفته| |

کاش باورم میکردی...

ولی تو در عین ناباوری او را برگزیدی...

میدانم من دیر رسیدم.... خیلی دیر ...خیلی...

یک بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار کنم که هر روز دلم برایت تنگ میشود...روزهایی که تو رانمی بینم... به ارزوهای خفته ام می اندیشم...

هر روز به خود میگویم:

کاش شیشه عمر غرورم را شکسته بودم....

کاش باورم میکردی...

کاش یکی از ارزوهای تو بودم...

نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 0:42 توسط زيباي خفته| |

Design By : Night Melody