|
خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند ولی حیف که من زاده ی امروزم خدایا جهنمت فرداست پس چرا امروز میسوزم |
زندگی یعنی گذر زمان و زندگی کردن یعنی به یاد اوردن 
خاطرات زشت و زیبا . اما
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 22:43 توسط زيباي خفته |
چیست این باران که دلخواه منست؟ زیر چتر او روانم روشن است چشم دل وا میکنم قصه ی یک قطره باران را تماشا میکنم...
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:12 توسط زيباي خفته |

میدانم بعد هر خنده ی من گریه طولانی است
من پس از هر خنده ی خود میترسم
که دگر اشک ندارم که رها سازم
و در نوبت خنده دیگر باشم...!
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 19:40 توسط زيباي خفته |
کسي غير از تو نمونده اگه حتي ديگه نيستي
همه جا بوي تو جاري خودت اما ديگه نيستي
نيستي اما مونده اسمت توي غربت شبونه
ميون رنگين کمون خاطرات عاشقونه
آخرين ستاره بودي تو شب دلواپسي هام
خواستنت پناه من بود تو غروب بي کسي هام
لحظه هر لحظه پس از تو شب و گريه در کمينه
تو ديگه بر نمي گردي آخر قصه همينه!
مي شکنم بي تو و نيستي
به سراغم نمي آيي که ببيني
بي تو مي ميرم و نيستي
تو کجايي تو کجايي که ببينی...!!؟
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 21:38 توسط زيباي خفته |

امشب در خلوت تنهايي ام آهسته بي تو گريستم
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 23:46 توسط زيباي خفته |
چه زود گذشت برای هم بودن وبرای هم سوختن چه زود گذشت بی قراری دیدارمان چه زود داستا نت از درخشش نوازش به تیرگی بی مهری عادت کرد ولبخند غبار سایه سردی از جلوه بودنت را نشانم داد چه زود نشانه کوچه باغ های خا طره را فراموش کردی چه زود قرارمان را افت پژمردگی زد چه زود در بیشه تو اهوی سرگردان که به تو پناه اورده بود.رانده شد چه زود بی قرار تنها یی شدیم و چه زود همرایمان گذشت چه زود گذشت بی قراری دیدارمان...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 0:36 توسط زيباي خفته |
.jpg)
لحظه ها می گذره
ثانیه ها به پایان می رسه
ثانیه های خوب عاشقی
ثانیه های روزهای با تو بودن
ثانیه هایی که رفته و دیگه برنمی گرده
ثانیه هایی که لحظه به لحظش خاطره است
ثانیه های اخر عمر مثل تیک...تاک ساعت
ثانیه های رفته رو چه جوری بر گردونم؟
ثانیه هایی که عمر کم میکنه و حسرت عاشقی زیاد
کاش می شد ساعت عمرم رو بر عکس کنم
تا ثانیه های از دست رفته به عقب برگرده...
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 23:53 توسط زيباي خفته |

تنها یک لحظه بود...
تنها یک لحظه بود که روی پل دوستی قرار گرفتیم
درس خواندیم.شیطنت کردیم.عاشق شدیم و...
وسپس هر یک با کوله باری از ارزو و خاطره...
در ابری محو شدیم...
و دیگر حتی به ما اجازه نخواهند داد
که طول پل را بپیماییم...
واز یکدیگر یاد کنیم و بس...
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 21:48 توسط زيباي خفته |

امشب ستاره های اسمان را اذین بسته اند و درخشش زیبا ترین ستاره را به تما شا نشسته اند ستاره ی 1 ساله ی اسمان عشق .تولدت مبارک....
وبلاگم یکساله شد....
پارسال در چنین شبی ودر چنین ساعتی وبلاگم پا به این دنیا گذاشت...تا همراه و همدرد من باشه تا دیگه من احساس تنهایی نکنم... حرفایی رو که نمی تونم به کسی بزنم به این بگم..یه جورایی سنگ صبورم بشه..علاوه بر این باعث شد...
با ادم های خوب و مهربون زیادی اشنا بشم... که توی این یک سال تنهام نگذاشتن وبه وبلاگم اومدن وبا نظرات خوبشون منو به نوشتن دلگرم کردن... از همشون ممنونم...و این چند شاخه گل را تقدیم شما مهربونایی میکنم که همیشه به وبلاگم سر میزدید...![]()
![]()
![]()
اسمون دل همتون مهتابی باشه...
موفق باشید...
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 2:7 توسط زيباي خفته |
گفتمش شيرين ترين آواز چيست ؟ چشم غمگينش به رويم خيره ماند قطره قطره اشكش از مژگان چكيد لرزه افتادش به گيسوي بلند زير لب غمناك خواند ناله زنجيرها بر دست من گفتمش آنگه كه از هم بگسلند خنده تلخي به لب آورد و گفت آرزويي دلكش است اما دريغ بخت شورم ره برين اميد بست و آن طلايي زورق خورشيد را صخره هاي ساحل مغرب شكست من به خود لرزيدن از دردي كه تلخ در دل من با دل او مي گريست گفتمش بنگر در اين درياي كور چشم هر اختر چراغ زورقي ست سر به سوي آسمان برداشت گفت چشم هر اختر چراغ زورقي ست ليكن اين شب نيز دريا يي ست ژرف اي دريغا ش يروان !* كز نيمه راه مي كشد افسون شب در خواب شان گفتمش فانوس ماه مي دهد از چشم بيداري نشان گفت اما در شبي اين گونه گنگ هيچ آوايي نمي آيد به گوش گفتمش اما دل من مي تپد گوش كن اينك صداي پاي دوست گفت اي افسوس در اين دام مرگ باز صيد تازه اي را مي برند اين صداي پاي اوست گريه اي افتاد در من بي امان در ميان اشك ها پرسيدمش خوش ترين لبخند چيست؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 17:50 توسط زيباي خفته |